تبليغاتX
Oo°...NiNi FarPar...°oO

Oo°...NiNi FarPar...°oO

 

یک نیم روز تخیلی ...



حس جالبى نداشتم امروز صبح


از خواب بيدار شدم ولى هيچ چيزى مثل روز هاى پيش نبود

حال نداشتم از ۸ تا ۹ برم سر كلاس روانشناسی کلینیک
يه ساعت بيشتر خوابيدم
ساعت 9h30 آماده بودم و قرار بود برم پيش مددکار اجتماعى تا يه سرى كمك و مشورت بگيرم ازش !
منتظرِ قطار شدم كه بهم زنگ زدن، از دانشگاه بود، منشی گفت كه نيا و مشاور مريض شده!!
دست از پا درازتر راهم رو كج كردم به سمت خونه!
وقتى ديدم اومدنم به خونه بى فایدست، رفتم يه مشاور ديگه رو تو شهردارى ببينم!
با هزار بدبختى آدرس گير آوردم و رفتم سراغشون
وقتى رسيدم فكر ميكردم همه چى به آسونى پيدا كردن آدرس باشه!
منشى يه زن سياه بود !
گفت برا چى وقت ميخواى و كلى رفت رو اعصابم!
بعد از ۱۵ دقيقه صحبت كردن و توضيح دادن منصرفم كرد، همه اينا به خاطره اين بود كه تو پاريس كلى اسيرت ميكنن واسه كاغذ بازى ... !!!
عصبانى شدم و اومدم بيرون، اصرار كرد كه حالا بيا بهت وقت بدم و منم قاطى كردم و بلند بلند گفتم
" به هر حال تو اين پاریس خراب شدتون زندگى دانشجو ها براتون نبايد هم مهم باشه، همتون فقط حرف ميزنيد..." در و کوبیدم به هم و اومدم بيرون ...
بغض گلوم رو گرفته بود و واقعا كم اورده بودم، زيرِ بار اين همه مشكلات و حالا اينجورى بى جواب موندن كم دردى نيست به خدا ...
دلسرد از همه جا و همه كس برگشتم به سمت خونه !
انقدر حالم بد بود كه واقعا اشكهام خود به خود جارى مى شدند!
سر راهم يه کلیسا بود، دوست داشتم برم يه جای تاريك و آروم ... و اونجا بهترين جا بود!
تا به حال پام رو تو اون کلیسا نذاشته بودم!
داخل کلیسا واقعا زيبا بود، يه فضاى عرفانى، سرد بود و تاريك، پر از مجسمه، پر از دعا و كلى هم كاغذ به در و ديوار نسب بود كه طلب کمک میکردند !
بى اراده مثل مسجده خودمون سلام دادم و رفتم جلو
۳ قسمت بود...
وسط كه معبد اصلى بود
سمت راست كه مجسمه حضرت مريم و نوزادش، حضرت عيسى در بغلش بود
سمتِ چپ هم يه مجسمه ديگه كه بزرگ بود و يه مرد بود با يه كودك كه فكر ميكنم اون همون خدا بود براشون
نشستم رو نيمكت هاى وسطی
حس غريبى بهم دست داد
هق هق گريه ميكردم و مدام ميگفتم:
" من جز خداى خوب و مهربانم كسى رو ندارم و فقط به او پناه ميبرم، دين من اسلام است و كتاب آسمانی من قران كه توسط پیامبرمان حضرت محمد(ص) به ما رسيده ..."
يكى از روحانى هاى اونجا كاملا مراقبم بود ولى باهام كارى نداشت
من اشك ميريختم و آروم آروم با خدا حرف ميزدم
يه قران داشتم
چندين سوره رو خوندم و صلوات فرستادم
بلند شدم يك بار سمت چپ و يك بار هم رفتم سمت راست نشستم و باز سوره خوندم
بلند شدم و قشنگ همه جا رو نظاره كردم
حس خوبى داشتم
انگار كه سبك شده بودم اونجا، جايى كه ساكت بود، تاريك بود و سرد و هيچ كسى باهام كارى نداشت !
دلم ميخواست حالا كه اومدم اونجا يه شمع روشن كنم، يه شمع به کلیسای "Labé Pierre" كمك كردم و خوشحال بودم!
شعله اى كه از شمع به چشمام ميخورد مثل حس نفرتم از خيلى آدمهای بد اين دنيا بود ... !!
عقب عقب رفتم بيرون و باز سلام دادم و از حضرت عيسى مسيح تشكر كردم كه منو اونجا راه داد تا با خداى خودم اونجورى كه ميخوام راز و نياز كنم!
طى راه قدم هام رو خيلى سنگين بر ميداشتم و آروم!
حس آرامش داشتم ولى همزمان دلم گرفته بود!
گه گدارى به آسمون نگاه ميکردم و ميگفتم خدايا شكرت ...
هنوز از کلیسا دور نشده بودم که چشمام به يه پارك افتاد
رفتم جلو
داخل شدم و ديدم يه قبرستونه
نميتونستم بيايم بيرون
كلى درخت بود اونجا
مثل امام زاده های خودمون
كسى نبود، بعضى از سنگ قبرها از بين رفته بودند!
بعضى ها تازه بودند و پر از گل و مجسمه
راه ميرفتم و فاتحه میفرستادم
يه دوره كامل زدم اونجا و فاتحه دادم ...
اومدم بيرون
به راهم ادامه دادم و هدف داشتم تا خود خونه پياده برگردم و كل راه رو براى خاله و بابا بزرگام و فريد و فاطمه فاتحه بفرستم !
مدام نگاهم به آسمون بود
حدود ۴ کیلومتری كه با اتوبوس رفته بودم رو پياده برگشتم و مدام به ياد اين ۵ تا گُلم بودم و دلتنگشون شده بودم!
قدم ميزدم و همه چيز ها رو نگاه ميكردم، ترجيح دادم از وسط پارك نزديك خونه رد شم تا اینکه دور بزنمش!
تو پارك...
كلى بچه بود كه بازى ميكردند و ميخنديدند، رد ميشدم  و با نگاه اونها لبخند ميزدم!
يه طرف پسرهاى ۱۳-۱۴ ساله فوتبال بازى ميكردند، يه طرف دختر ها بدوبدو ميكردند!
يه جورايى همه رو زيرِ نظر داشتم !
جالب بود برام
اومدم بيرون و ديگه نزديك خونه شده بودم
رفتم تو نونوایی و نون خريدم
و چند قدم آخرم رو هم با ۵ تا فاتحه تموم كردم...

نتيجه:
حالم از خيلى آدمهای اين دوره زمونه به هم ميخوره
اگرچه مسلمونم ولى کلیسا خیلی راحتتر و بهتر ازم استقبال كرد تا مسجد!
همه ما يك روز میمیریم و فرقى نمى كنه سنگ قبرمون چه جورى تزئین بشه، اصل اينه كه جسمون ميره زيرِ خاك و روحمون به آزادى ميرسه!
تنها به دنيا مياييم و تنها هم از این دنيا ميريم!
بايد تو سخت ترين شرايط هم با خدا بود، هر طور شده ! چون فقط اونه كه دوستمون داره !
من، پرستو، حالا حالا ها بايد به اين زندگى تخیلی ادامه بدم و هر روز از خدا التماس كنم كه خوشبختیم رو بهم بده !
...

آخيش خالى شدم
ممنونم ازتو كه حرفام رو خوندى
بهم بگو در مورد امروزم چى فكر ميكنى !

چهارشنبه 29 آبان1387 |

 

11 نوامبر از ساعت 22 تا 1 صبح 12 نوامبر 2008

نشد كه ننويسم برات
واى كه چه قدر لذت بخش بود
ديوونم كردى امشب
الهى كه فدات شم من
فرهاد جونم نميشه نگم و فرياد نزنم كه عاشقونه ميخوامت
هلاکتم
واقعا ديوونم كردى امشب
مست خودت كردى 
چه قد دوست دارم
هيچ وقت امشب و فراموش نمى كنم
فقط ميخوام بدونى كه دیوونه وار مى پرستمت
فقط تو رو همسر خودم
خوابهاى رنگين ببينى تو بغلم عسلم
ميخوامت
بوس بوس بوس
به ياد امشبم هر شب

چهارشنبه 22 آبان1387 |

 

حرف تو یا من ؟؟؟




عشق اول، مهربونم، سرتو بذار رو شونم
عشق اول، مهربونم، چتر موهات سایه‌بونم
عشق اول، نازنینم، دستتو بذار تو دستهام
عشق اول، بهترینم، بوی تو داره نفسهام
عشق اول، عشق آخر،
اگه امشب درکنارم تو رو دارم تو رو دارم
پس چرا چشم انتظارم
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره

نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم پاره پاره

نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی که تورو من می‌پرستم
نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی که تورو من می‌پرستم
نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو
نکنه هرگز نخونم شعر غمگین چشاتو
اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم
اگه تو حتی ندونی از منم نام و نشونی
عشق اول، مهربونم، سرتو بذار رو شونم
عشق اول، مهربونم، چتر موهات سایه‌بونم
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره

نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم پاره پاره
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره

نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم پاره پاره
نکنه تنهام بذاری ...

...............................................
.......................


.....................
..............................................

من میخوام فقط مال خودم باشی

من میخوام فقط مال خودم باشی
لحظه مرگ و تولدم باشی

من میخوام دست تورو یاس کنم
من میخوام گرمیتو احساس کنم
من میخوام یاده تورو ناز کنم
تو با من باشی و پرواز کنم
من میخوام اسمتو تکسیر کنم
خودمو از عشق تو سیر کنم
من میخوام فعل تورو صرف کنم
موهامو برات مثل برف کنم

من میخوام فقط مال خودم باشی

من میخوام فقط مال خودم باشی
لحظه مرگ و تولدم باشی

من میخوام فقط مال خودم باشی

من میخوام فقط مال خودم باشی
من میخوام فقط مال خودم باشی
لحظه مرگ و تولدم باشی

من میخوام هواتو بارونی کنم
تو چشام چشاتو زندونی کنم
من میخوام به جای تو درک کنم
با غمت زندگیمو زرد کنم
بید مجنون رو میخوام شونه کنم
من میخوام آخر تورو دیوونه کنم
من میخوام جدایی رو سخت کنم
آرزومه،آرزومه تورو خوشبخت کنم

من میخوام با تو به دریا برسم
تو بهار به شبه یلدا برسم
من میخوام دردو فراموش کنم
من میخوام هر چی بگی گوش کنم

با تو میخوام هوس ماه کنم
همه رو از عشق تو رام کنم
من میخوام بگم که با یه شعر بد نمیشه قیده چشایه تورو زد

من میخوام فقط مال خودم باشی
من میخوام فقط مال خودم باشی

لحظه مرگ و تولدم باشی

من میخوام با تو به دریا برسم
تو بهار به شبه یلدا برسم
من میخوام دردو فراموش کنم
من میخوام هر چی بگی گوش کنم

با تو میخوام هوس ماه کنم
همه رو از عشق تو رام کنم
من میخوام بگم که با یه شعر بد نمیشه قیده چشایه تورو زد

من میخوام فقط مال خودم باشی
من میخوام فقط مال خودم باشی

من میخوام فقط مال خودم باشی
من میخوام فقط مال خودم باشی
لحظه مرگ و تولدم باشی



یکشنبه 19 آبان1387 |

 

AMOUR


عشق يعني مونس پروردگار ... عشق يعني دل بريدن از جهان ...
عشق يعني مرگ در حين حيات
... عشق يعني روح را آراستن ...
درکمال معنويت زيستن ... عشق يعني مهربي چون وچرا ...
عشق يعني کوشش بي ادعا
... عشق يعني دل طپيدن بهر دوست ... عشق يعني جان من قربان اوست ... عشق يعني خواندن از چشمان او ... حرفهاي دل بدون گفتگو ... عشق يعني عاشق بي زحمتي ...
عشق يعني بوسه بي شهوتي
... عشق يعني دشت گل کاري شده ... در کويري چشمه ي جاري شده ... يک شقايق در ميان دشت خار ...
باور امکان با يک گل بهار
... عشق يعني مهر تو در دل من ...
جاری شدن خون در قلب من
...
عشق
یعنی تو و به خاطرت جون دادن


یکشنبه 12 آبان1387 |

 

TaVaLoDeT MoBaRaK BaBaIiIiIi



صبح بود و هوا خيلى سرد

چاره اى نبود بايد ميرفتم دانشگاه
آماده شدم وشال و كلاه كردم
از خونه زدم بيرون
هوا خيلى تاريك بود
جز بوق بوق ماشين ها و چراغ هاى روشنِ اونها چيزى به چشم نمى خورد
ساعتم رو نگاه كردم، ديدم خيلى زود از خونه زدم بيرون
به سرم زد برم كنار رودخونه تا نسيم صبحگاهی رود سن حسابى بيدارم كُنه
وقتى رسيدم، ديدم دو تا جوون، يه زوج، يه دختر و يه پسر، سفت چسبيدم تو بغلِ هم
خيلى خوشحال بودم براى عشقشون، و بيشتر از همه ديدن اون دختر و لذتّى كه از در آغوش بودن عشقش ميبرد زيبا بود!
كنار آب راه رفتم
تا اینکه یه هویی يه چيزى به کفشم خرد
پائين و نگاه كردم و ديدم يه بطری
يه بطرى كه بى شك يكى شب قبل اون و اونجا انداخته بوده
برش داشتم
خواستم عين تو فيلم ها بازی كنم
يه کاغذ از دفترم كندم و با يه ماژیک مشكى نوشتم:
"خيلى دلم برات تنگ شده فرهادم، اى كاش امروز كنارت بودم و تو چشمات ذل ميزدم و دستت رو محكم میفشردم و میبوسیدمت و ميگفتم تولدت مبارك، كاش بودى تا فرياد بزنم دوست دارم. امسال نشد براى تولدت كارى كنم و شرمندم ولى فكر ميكنم اين بطرى امسال مى خواد پيغام من رو بهت برسونه!"



كاغذ رو انداختم داخل بطرى و درش رو محكم بستم و سرش دادم تو آب

يه خرده دنبالش راه رفتم و بعد بدو بدو به سمت ايستگاه قطار رفتم
يك ساعت از کلاسم رو از دست دادم چون قطار رفته بود، ولى به جاش خوشحال بودم و مثل ديونه ها اينور و اونور میپریدم

و اى كاش بودى عزيزِ دلم

تولدت مبارك فرهادم
دوسِت دارم


شنبه 4 آبان1387 |

 
P@r@$2

حرفهاي دلم رو ميزنم.
اين وبلاگ رو تقديم ميكنم به اونی که بود و موند و نیومد ... تنهایی
اميدوارم بمیرم تا نمونم که ندونم نمیاد
farpar4ever@gmail.com

 

موضوعات

از ته قلب

لحظه تنهايي

به ياد موندني

يه جور ديگه

جمله های زیبا

 

مطالب اخير

خاموشی

4 سال و نیم به 1 روز انصاف واقعا

قانون

مهمترین روز زندگی من

valentine parim mobarak

Happy Valentin'S Day

جملات انرژی بخش

 

نويسندگان

P@r@$2

Farhad